تبليغاتX
ترعه
تقدیم به تو که خوبی...

زمین سوخته را رهگذار خود کردی

چه شدکه یادی از این خاکسار خود کردی

 

توآن چکیده ی رحمت نیامدی آنقدر

که پیرصومعه را روزه خوار خود کردی

 

به جرم اندک وعذر زیاد ولطف بیان

زبان گنگ مرا وامدار خود کردی

 

غزال خطه ی طوس ای ظریف پا بگریز

گوزن دشت مغان را شکار خود کردی

 

توامدی که بمانی وخوب هم ماندی

همین قدر که دلی بی قرارخود کردی

 

مرا که حدعطش از دوکاسه سرمی رقت

به نیم جرعه دوچندان خمار خود کردی

 

سرشک نقطه ی عطفی ست از غریزه به عشق

ببین چه گوهریای دل نثار خود کردی

 

چه خوش میان دوتا برگ دفترت شاعر

بهار خلق خدارا بهار خود کردی.

اینجا پاییز است

شایعه ی برف را باور نکنید

 

دوباره راه می افتد دوباره قایق شعر

و باز می شود از نو گل شقایق شعر

 

مرگ پاییز..."
زمستان است اینجا ونگاه دل به راه تو

اسیر برف ویخ ماندم نمی تابد نگاه تو

درآن سرمای چشمانت نگاهم روبه خاموشیست

ومن چون برگ پاییزی اگر مردم گناه تو

همان روزی که چشمانت مرا مثل تو شاعر کرد

زمین مرد وزمان گم شد در آهنگ نگاه تو

توسرمای زمستانی ومن یک حسرت ازپاییز

ومی دانم نمی دانی چرا ماندم به راه تو

سکوتم سردونمناک است وازبس ازتودلگیرم

که قلبم غرق نفرین است ازآن قلب سیاه تو

نگاه آخرپاییزکه جان می داد هزاران بار

من از آیینه پرسیدم:"کجا بوداشتباه تو؟!"

شب یلدای چشمانت که برچشمان من تابید

دگرچیزی ندیدم من ومردم درنگاه تو

دعا کردی که ازاین عشق شوم رسوای یک عالم

ببین`بی پرده می گویم... گرفت آخرسر آه تو

نوشته شده توسط یکی مثل خودت در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 18:8 | لینک ثابت |

JavaScript Codes