


برگرفته از وبلاگ آقای مقامی

تابستون بود و هوا گرم. دلم بد جوری هوای یه بستنی خنک رو داشت. با التماس به چشم های پدر خیره شدم و درخواستم رو مطرح کردم. اون با اکراه دسته ای از اسکناسهای نو و تا نکرده رو تو جیبش فرو برد و گفت:«پول خرد ندارم». دوباره نگاهم رو با التماسی توام با خشم بر چهره اش دوختم. مادر دسته ای از موهایم را در دست گرفت و کشان کشان به سوی انباری برد.سالها از اون دوران می گذرد و حالا فهمیده ام که چرا برادرم پانصدی ها و هزاری ها را حق خود می دانست و من هیچ سهمی از جیب بابا نداشتم، حتی در مورد پول خردها. گوشه ی قلبم با خنجر می نویسم:
«بچه های یتیم حق خوردن بستنی ندارند»... .