
زمین سوخته را رهگذار خود کردی
چه شدکه یادی از این خاکسار خود کردی
توآن چکیده ی رحمت نیامدی آنقدر
که پیرصومعه را روزه خوار خود کردی
به جرم اندک وعذر زیاد ولطف بیان
زبان گنگ مرا وامدار خود کردی
غزال خطه ی طوس ای ظریف پا بگریز
گوزن دشت مغان را شکار خود کردی
توامدی که بمانی وخوب هم ماندی
همین قدر که دلی بی قرارخود کردی
مرا که حدعطش از دوکاسه سرمی رقت
به نیم جرعه دوچندان خمار خود کردی
سرشک نقطه ی عطفی ست از غریزه به عشق
ببین چه گوهریای دل نثار خود کردی
چه خوش میان دوتا برگ دفترت شاعر
بهار خلق خدارا بهار خود کردی.
اینجا پاییز است
شایعه ی برف را باور نکنید
دوباره راه می افتد دوباره قایق شعر
و باز می شود از نو گل شقایق شعر
مرگ پاییز..."
زمستان است اینجا ونگاه دل به راه تو
اسیر برف ویخ ماندم نمی تابد نگاه تو
درآن سرمای چشمانت نگاهم روبه خاموشیست
ومن چون برگ پاییزی اگر مردم گناه تو
همان روزی که چشمانت مرا مثل تو شاعر کرد
زمین مرد وزمان گم شد در آهنگ نگاه تو
توسرمای زمستانی ومن یک حسرت ازپاییز
ومی دانم نمی دانی چرا ماندم به راه تو
سکوتم سردونمناک است وازبس ازتودلگیرم
که قلبم غرق نفرین است ازآن قلب سیاه تو
نگاه آخرپاییزکه جان می داد هزاران بار
من از آیینه پرسیدم:"کجا بوداشتباه تو؟!"
شب یلدای چشمانت که برچشمان من تابید
دگرچیزی ندیدم من ومردم درنگاه تو
دعا کردی که ازاین عشق شوم رسوای یک عالم
ببین`بی پرده می گویم... گرفت آخرسر آه تو
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست . مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده " عقل " تکرار را نمی پسندد: اما " احساس " تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند استو طبیعت را از تکرار ساخته اند : جامعه با تکرار نیرومند می شود احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت احساس و جامعه هر سه دست اندرکارند.
نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو "هست" که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست جشن جهان است و روز شادمانی زمین آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر " آغاز"

جشن های دیگران غالبا" انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت ، روشن از چراغ ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران ، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از " بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... "
نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت هر سال اسن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری و وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود.

تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتز و کنفسیوس تا زمان روسو و لتر درگیر است به آشتی می کشاند
بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است.

ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم ![]()
سارا بير آيدي بيزيم اللره آيسز گجه لر
بير اوجا سسدي قولاق وئر اونا هايسز گجه لر
سارا بير باغدي طبيعتدن آليب قول بوداقی
بير شيرين ماهنيدي یانلیزاوخیار ائل دوداقی
سارا بير قيزدي سودان سورمه چكبپ گوزلرينه
جان دييب بيرده اوركدن آرازين سوزلرينه
سارا سئودا ايله دونياني آنان بير قيزدي
او قارانليق گئجه ني آيدين ائدن اولدوزدي
سارا سودا ايله دونياني آنان بير قيزدي
سارا غملر اوجاقيندا آليشان بير كوزدي
بير نجابتلي گلين دير ائله آسلان ساياغي
قويمادي قار ائده دنياسني چاقال اياقي
اوزوني آتدي سئله اوزگني حيران ائلدي
اويانان شمعيني پروانيه قربان ائله دي
قوشولوب سللره گتدي آنا يوردون ساراسي
قالدي شيرين اورگينده يئنه فرهاد ياراسي
باغلادي ساچلاريني قويمادي بيگانه گوره
آنا يوردون قيزي وئرمز ساچين هر كيمسه هوره
گلين اولدي آرازا اوردا تويون توتدي سارا
سوئله دي اوردا اورك سوزلريني نازلي يارا
آراز آغلار گوز ايله آلدي ساراي اللريني
دارادي ائل قيزينين بيرده قارا تللريني
گتدي گوزلردن اوزاق دوشدي ائلين بيردنه سي
گورمدي خان چوبانين آيريليقين سون نفسي
سارا گوز لر دن اوزاق دوشسده ايتمز اثري
بير ياراق تك سوزونون واردي هله چوخ كسري

استادهوشنگ ابتهاج(ه.ا.سايه) : یکي از غصه های بزرگ من این است
که ای کاش زبان مادریم ترکی بود آن هم فقط وفقط بخاطر
حیدرباباي شهريار...![]()
تورکون دیلی تک سوگلی، ایستکلی دیل اولماز
ئوزگه دیله قاتسان، بو اصیل دیل، اصیل اولماز
ئوز شعرینی فارسا-عربه قاتماسا شاعر
شعری اوخویانلار، ائشدنلر کسیل اولماز
وقتي بهانه غزلي شد برايمان
لبريز خنده شد نفس هردوتايمان
تا آمدم كنار نگاهت كه تشنه بود
لغزيد و گر گرفت لب بي صدايمان
دل مي تپيد زير قدمهاي خيس عشق
غم مي دويد با غزلي پا به پايمان
ما – مانده بود از من و تو در تمام شب
شب رفته بود زير تن خنده هايمان
اين اولين شب است كه ما با هميم يا –
انگار سالهاست كه شب آشنايمان – مي داند و ...
دوباره از اول شروع شد –
پهلو گرفت كشتي بي ناخدايمان
من ناگهان حضور تو را سخت تر فشرد
تو بي دليل خنده زدي هوي و هايمان
بيدار كرد خانه ي ما را و مادرم – آمد نشست پشت دري كه صدايمان
– در آن اتاق حال عجيبي ...
ولم نكن
ول كرده ايم هر دو جهان را كه بي امان تكرار مي كنيم همان بوسه
اي كه ..
آه
سردش شده است ما و من از اينكه جايمان گرم است خنده مي كنم
و او بجاي آن -
نزديك مي شود به تنم
نه به مايمان
آرام مي شويم ولي توي فكر كه
اينبار تا كدام غزل همصدايمان مي گردد و
بهانه كه ديگر
بهانه نيست
باقي گذاشت صحنه ي خوبي برايمان
با خون ندای العطشها را جوابم می دهند
وقتی به جای مشک با شمشیر آبم می دهند
اینجا کنار خیمه ها رود عطشها جاری است
این کودکان تشنه لب امشب عذابم می دهند
.....................................................
.......................................................
فردا زشرمساری برون سر بر نیارد آسمان
وقتی که گرد خیمه ها با نیزه تابم می دهند....
تقدیم شد به عاشقانش
با سلام و عرض تسليت فوت ناصر عبدالهي عزيز رو به همه ي مردم ايران و خانواده ي هنرمند عزيز كشورمون تسليت ميگم . . . !
امروز مي خوام يه نامه برات بنويسم كه به هيچ نامه ي ديگه اي شباهت نداشته باشه مي خوام زبان ديگري براي تو بيافرينم ... زباني هم تراز نگاهت ... مي خوام از برگهاي لغت نامه بيام بيرون ...
حاضرم كتابهاي دبستانيم را بدم ...تمام عروسكهاي دوران كودكيم رو بدم...وتنها واژه اي رو بگيرم كه با اون بتونم از تو بنويسم... و حسي رو به تو منتقل كنم كه هر گز نمي ميره !
مي خوام الفباي ديگه اي رو خلق كنم!! الفبايي براي از تو گفتن .. الفبايي كه به هيچ الفباي ديگه شباهت نداشته باشه .الفبايي به نظم باران .. الفبايي از طيف سادگي .. مي خوام گنجي از كلمات رو پيشكشت كنم كه تا حالا هيچ شاعر ديگه اي نصيب نبرده و نخواهد برد .چون كسي مانند تو نيست! مي خوام هجا به هجاي نامم رو و خوندن نامه هاي نا نوشتم رو بهت ياد بدم و مي خوام تو رو به اسم خودت صدا بزنم به زباني ديگر و شعري تازه تر ..
آنقدر عاشقم به دنياي چشم تو سر مي كشد مگر دلم از دنياي چشم تو
زيبا مباد انكه مرا در به در كني خو كرده ام عجيب به دنياي چشم تو...

دیوانه شدم گرد جنون پرسه می زنم
گم کرده ام تو را و دل ساده ی ترا
تسبیح صادقانه ی سجاده ی ترا
یک حس شاعرانه مرا داد می زند
انگار صد ترانه مرا داد می زند
آن شاعره ی آهنی بی ریا کجاست
دنیا پر از بهانه شده پس خدا کجاست ؟!
ساکت مرا به جنگ صدا می کند کسی
با لهجه ی تفنگ صدا می کند کسی
انگار کوفه کوفه غریبی است در دلم
یک حس و حال غریبی است در دلم
این زخمهای کهنه ی من درد می شکند
درد از آن چه بر سرم اورد می کشند
در ازدحام خاطره گشتیم بارها
هی دور زدیم و پس نشستیم بارها
هیچ کس نگفت چرا خسته می شوید!!!!
فرهاد کوه کند و شما خسته می شودید ؟!!!!!
ای ناله های خسته ی کارون ندیده ها
ای خفتگان جزیره ی مجنون ندیده ها
از عشق و از عاطفه سهمی نمانده است
جز خاطرات وحشی زخمی نمانده است
...................................................
...................................................
من بازهم حوالی خون پرسه می زنم
دیوانه شدم گرد جنون پرسه می زنم
سنبلانك سپر آتشها
او به هر آتش افروخته اي سوخته بود
او به اين سو ختن آموخته بود
هر چه مي سوخت همان بود كه بود
او به پيش همه كس رسوا بود
سينه اش سخت تر از صخره ي سرد
او به دور ازمنش عشق و وصال
پاك از آلودگي و عصيان بود
و گريزان زپليدي و بد و نيسان بود .
سنبلانك پر نفرتها
همه از ديدن او نفرت داشت
او از اين نفرت و نفرت زدگي نفرت داشت
نفرتش بيشتر از نفرت بود
دل او كوه غمو حسرت بود
سنبلانك سپر تنهايي
بود تنهاي تنهايي خويش
و در انديشه رسوايي خويش
نا گهان قاصدك از راه رسيد....... !
سنبلانک خندید
سنبلانک بر خواست
قاصدک را بوسید
از غم و سختی راهش پرسید
و سپس پیش خود او را بنشاند
گلش از گل بشکفت
که سر انجام بر او هم نفسی پیدا شد
عاقبت داد رسی پیدا شد
دفتر غصه خود باز نمود
قصه درد خود آغاز نمود .....
قاصدک تنهایم !
مثل من هیچ کسی تنها نیست
این همه پیش همه رسوا نیست
منم و بی کسی و تنهایی
کنج آلو نک طو فانز ده ی رسوایی
قاصدک بی سرو ساما نم من
هر کجایی که پناهند ه شدم طررد شدم
منع گردیدم و سر تا به قدم درد شدم
هیکل دردم من
آتش سردم من
قاصدک غم دارم
غم آوارگی و در به دری
غم تنهایی و خونین جگری
غم عصانگری انسانها
غم انسان
غم عصیانها
قاصدک وای به من همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
و به دیو انگی ام می خنددند
همتم می بندند
قطره ای اشکم من
که ز چشم شبنمی ریخته ام
و به خون جگر آمیخته ام
مادر من غمهاست
مهد و گهواره ی من ماتمهاست
اشکم و آهم من
دارم از سینه ی دلسو خته گان می ریزم
دارم از سینه دل باختگان می ریزم
قاصدک در یابم
روحم عصیانز ده ی طو فانهاست
آسمان نگهم بارانی است
قاصدک غم دارم
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
غم من صحرا هاست
اافق تیره ی او نا پیداست
مثل ابر سیهی غمگینم
هر کجا می نگرم ماتم و غم می بینم
قاصدک از ماتم زدگی سینه ام سنگین است
روزم از هاله ی شب رنگین است
چون غروب ابدی دلتنگم
با شب تیره غم همرنگم
روز بودم که شدم در دل تیره ی شب زنده به گور
در سیاهی شده ام من زنده به گور
می زنم داد ز اعماق سیاه یک گور
از پس پر ده ی تا ریک گناه
دیدگانم پر اشک
سینه ام لانه ی ویران شده ی جغدک درد
چهره ام زردتر از برگی زرد
روزگارم سیه و تاریک است
در دم مرگ سخنها دارم
سخن از انسانها
سخن از این همه عصیانگری و نیسانها
سخن از نسل بشر
سخن از فتنه و شر
پاره شد دفتر ارزنده ی انسان بودن
مرد گردیدن و دور از بد و نیسان بودن
قاصدک در رنجم
رنجم از رنگ و ریاست
دوره ی مرگ صمیمیت و یک رنگی هاست
دل یک رنگ کجاسن ؟
رنگ بی رنگ کجاست
قاصدک این مردم همگی صد رنگند
برده ی دیو سیاهی رنگند
رنگ این رنگ بباید یزدود
تا آزاد در آزادی بود
قاصدک باید روز
روشن از نور حقیقت باشد
صحبت از مهر و محبت باشد
سر راه بشریت کین است
باید این سد نکوهیده شکست
دست هیولای زشتی را بست
دل بی کینه پر از نور خداست
که در او لطف و صفاست
همه جا در صحف ابراهیم
به اوستا و زبور
و به تورات و به انجیل و
به قران
سخن این است که انسان باشید
از بد و زشت گریزان باشید
چه تبار و چه نژاد
که نژادی... نشود موجب پاکی نهاد
زبشر پاک نهادی چه تبار و چه نژاد
همه از یک پدرند
همه از نوع بشر
سخن از دوزخ نیست و نه گلشن جاوید بهشت
که به یک دانه گندم پدرم از کف هشت......(منظور حضرت آدم )
سخن از وجدان است
سخن از ایمان است
دوزخ و باغ بهشت
حالت و گونگی وجدان است
که به دنیای خود هر بشری پنهان است
راه وجدان به بشر از همه جا نزدیک است
بشریت همه دور است و همه تاریک است
قاصدک سینه که بی کینه شود
سرزمین ابدیت آنجاست
کاخ زیبای حقیقت آنجاست
که پر از نور خداست
که در او لطف و صفاست
قاصدک می بخشی
چه کنم بیمارم
و چنان دوزخم و تب دارم
دارم اینک هزیان می گویم
و روی تو با اشک روان می شویم
قاصدک مردمی مرد
خاک شد
بادش برد
مرد اگر ماند سر خویش به نامرد سپرد
تو بگو .......
مرد کجاست؟
مرد همدرد به پر درد کجاست؟
قاصدک دیگر از این پس منمو تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عصیانی
و به عصیان منتظر معجزه و غوغایی
تا به تقدیس خدای مریم
وارهم از کهنه طبیب ماتم
قاصدک مریم کو ؟
که مسیحایی نیست ؟
و مسیحاییو عیسی یی نیست
قاصدک زشتم من ...
زشت چون چهره ی سنگ خارا
زشت همانند زوال دنیا
نه نگاهی که نگاهم فکند
و نه دستی که زتن رخت حیاتم بکند
قاصدک چرخ زبان می چرخد
من روان در پی ارابه خاموش سکوت
می زنم پرسه به شهرهپروت
گر چه این جا همه چیزی رویاست
لطفش این است که غم ناپیداست
قاصدک حال گریزش دارم
می گربزم به جهانی که مرا ناپیداست
شاید آن نیز فقط یک رویاست .
از من مگیر پنجره ی رو به ماه را
حاشا مکن برای دلم یک نگاه را
لم داده ام به شانه ی تاریک اسمان
تا بشنوم صدای قدمهای ماه را
فانوس چشمان خودت را به من ببخش
امشب دوباره گم نکنم سمت راه را
روزی که اسمان به زمین پرت می شود
بر من بگیر سایه ی چتر پناه را
ابلیس بی حضور تو تشدید می کند
بر من ...گرانی ، بار گناه را ...
امروز دوباره نام روشن تو در دلم شگقت
بستم كتاب خاطره هاي سياه را ...
تقديم شد به محضر امام زمان
همين طور كه با حسرت داشت به خادماییكه داشتن پارچه هاي سبزي رو كه زايرين دخيل بسته بودندمي كندند نگاه مي كرد اشك از چشماش جاري مي شد . نگاهش كه به من افتاد پرسيد : خانم ببخشيد شما مي دونيداين پارچه ها رو چرا مي كنند ؟ نمي دونستم چه جوابي بايد بدم يه كم مكث كردم وپرسيدم : مگه تو هم دخيل بستي ؟يه نگاه به كودك افليج كنار خودش انداخت-انگار برادرش بود- وبا حسرت گفت : آره نمي دونستم چي بگم خودمو جمع و جور كردم وگفتم اونا رو مي كنن تا جا باشه زايراي ديگه هم بتونن دخيل ببندند . مي دونستم كه دلش اروم نشده يه كم فكر كرد و بعد پرسيد :به نظرت اونا رو مي ندازن دور ؟؟ يه نگاهي به قطعه پارچه هاي روي زمين انداختم كه داشتن زير پاي زاير ها له مي شدند و مي دونستم كه اينا رو مي اندازن دور با اين حال گفتم نه ببين اونا رو بعدا جمع مي كنن و به اونايي كه نذر نقدي مي دن به عنوان تبرك بدن . يه نگاه محبت اميز به من كرد و .... خدا خدا مي كردم بره ونبينه كه پارچه ها جمع نمي شن بلكه خادما اونا رو به عنوان زباله مي اندازن بين وسايل باطله اون رفت با اميد اين كه حاجتشو مي گيره ونيم ساعت بعد ...من ..... خدا رو هزار بار شكر كردم كه اون اين منظره رو نمي بينه
=======================================================================
وقتي به دنيا مي يايي تو گوشت اذان مي خونن و وقتي كه مي ميري برات نماز مي خونن .. واقعا كه عمر انسان چقدر كوتاهه يه فاصله ي كوچولو بين استراحتي مابين اذان و نماز ....
=====================================================================
وقتي كه وارد حرم شدم گفتم ببين اقا من امروز روزه مي گيرم و ثوابش رو تقديم مي كنم به شما اما در عوض از شما فطار مي خوام يعني اينجوري مي فهمم كه چقدر به مهمونات احترام ميذاري .... بچه هايي كه حرفامو شنيده بودن بهم مي خندين. بعضي ها مي گفتن ببين به اقا بگو برات چلوكباب بياره اخه اين روزا رسمه تو مهمونيها كباب مي دن .. يكي مي گفت نه پيتزا مي دن و يكي مي گفت ...
از بچگي عادتمه زياد به حرف مردم گوش نمي دم يعني معتقدم ادم به خاطر مردم زندگي نمي كنه پس نبايد به خاطر حرفاي بي ربط اونا خودشو داغون كنه .. از بچگي عادت كردم رو پاي خودم وايستم و برام مهم نيست مردم فكر كنن كه مغروريا يك دندم .. در هر حال اونا هر چي گفتن من گوش ندادم چون هميشه رو اعتقاداتم پايبند بودم و نزديك اذان مغرب بود يكي از بچه ها به شوخي بهم گفت زود باش اقا سفره شو باز كرده منتظر تو ي بده منتظرش بذاري .. زياد از حرفش ناراحت نشدم ولي بيتفاوت هم نبودم يه نگاهي به حرم مطهر كردم ... به دور تا دورش ... و گفتم : آقا مهمونت رو دارن اذيت مي كنن هر چي باشه اومدم خونه ي تو... من ترو از بچگي مي شناسم «نه» تو كارت نيست ..
جا نماز رو پهن كردم و نشستم پهلوي بقيه ي بچه ها .. و قد قامه الصلاة.. نماز رو به ركعت دوم كه رسونديم يه دفعه با خودم گفتم نكنه اقا اذيتم كنه و دست خالي باشم نكنه پيش اين همه ادم كه دارن مسخرم مي كنن كم بيارم ... شما جاي من بودين چيكار مي كردين ؟؟ ديگه داشت نماز تموم مي شد و من دو دلتر مي شدم وقتي ياد اين مي افتادم كه ممكنه دست خالي از حرم برم بيرون از خودم بدم مي اومد .. السلام عليكم و رحمة الله و بركاتة .. دعاي فرج و التماس دعا از بچه ها ...
داشتم جانماز رو جمع مي كردم كه يه دفعه لعيا داد زد ... دختر افطارت رسيده .. مي دونستم بازم داره اذيتم مي كنه ولي لعيا اون دختر شوخ طبع گروهمون داشت مي لرزيدو... وقتي دستم خورد به لقمه ي نون و پنيري و سبزي .... اشك مي ريختم .. يعني نمي دونستم چه اتفاقي برام افتاده .. مي دونين بعضي وقتا تو زندگي ادما اتفاقاتي مي افته كه براي تعبيرش واژه كم مي ياره بايدافريد .. بايد كلمه افريد .. واژه افريد .. بايد ..... ا...ف....ر....ي....د .
من مونده بودم وسيل تبريكهاي بچه ها و التماس دعاهاشون .. من فكر مي كردم شايد اقا برام از طريق يه زاير افطار بفرسته ولي اون انگار قابلم دونسته بود و خودش برام افطاري اورده بود .. اورده بود و گذاشته بود زير جانمازم .. اون جا بهترين جا بود ...
شايد خنده دار باشه براتون ولي باور كنين فرداش همه ي بچه ها روزه گرفته بودن چون معتقد بودن اقا افراد روزه دار روبيشتر مي بينه ... و اما من ... من اون قدر از كرامت حضرت اقا شرمنده شده بودم كه ديگه هيچ حاجتي ازش نخواستم ...
========================================================================
گفته بود برام دعا كن ... نه از اون دعا ها ... دععععععا كن ... مي دونين من دوستاي زيادي ندارم اين چند تايي رو هم كه دارم عين خودم هستن . غير قابل پيش بيني .....وقتي دست به دعا بردم و اسمش رو اوردم دلم داشت مي لرزيدحس مي كردم دارم كم مي يارم .راستش سخته ادم بتونه دوست واقعي براي دوستاش باشه هميشه سعي مي كنم ولي بازم كم مي يارم ... دلم داشت از سرما مي لرزيد . اخه همه جا سرد بود ... با اين كه دما 30 درجه بالاي صفر مي شد ولي همه جا سرد بود ... نمي دونم تا حالا تو گرما سردت شده يا نه ولي من داشتم مي لرزيدم . ... احساس كردم از فرط سرما داره خوابم مي گيره ... چادر رو كشيدم رو سرم و با اين كه مي دونستم خادما نمي ذارن كسي بخوابه سرم رو تكيه دادم رو شونه ي يه ديوار و پلكهامو رو رو هم گذاشتم .. نمي دونم بگم خواب بود يا بيداري اما ديدم دارن ژتون غذاي حرم رو مي دن .. ولي به بعضي ها نمي دن .. وقتي رسيدن پيش من اول يكي داد و رفت بعدا برگشت و گفت راستي اينم مال دوستت ......... گرفتم و گذاشتم تو كيفم مي گفتم اخه اون تو كرمانه ... بايد غذاشو بگيرمو و بفرستم اونجا ؟؟؟.. يه دفعه يكي گفت خوب بده به من و وصداي خنده ي چند نفر اومد .... چشامو باز كردم و ديدم بچه ها وايستن بالا سرم و دارن به حرفام مي خندن من داشتم بلند بلند حرف مي زدم و.... براي همينه كه نمي دونم خواب بودم يا بيدار اخه شاهدزنده دارم كه منو موقع گفتگو بااقايي كه ژتون ترو بهم داده بود ديده بود ....حاجت روا دوست من .
=========================================================================
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه ها ی عقده گشا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست ...
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست ...
من آموخته ام كه :
ديروز تاريخ است ، فردا معماست ، امروز زندگي است .
در حالي كه دستانم را در جيب هايم گذاشته ام نمي توانم از نردبان موفقيت بالا بروم
زمينه ي اصلي عشق توجه است . اگر كسي را دوست دارم به او بيشتر توجه كنم .
انسان مولود شرايط نيست شرايط مخلوق انسان است .
به خودم اجازه دهم كه از نو شروع كنم .
به ستارگان چشم بدوزم اما از گلهايي كه زير پايم هست غافل نباشم .
عشق خالي از تلاش نيست .
هر قدر تظاهر بيروني بيشتر باشد فقر دروني نيز بيشتر است .
تمام گذشته منهاي زيبايي ان گذشته است .
ناچار به دوست داشتن نيستم بلكه دوست داشتن را انتخاب مي كنم عشق در من باعث خواهد شد كه كلمات را با مفاهيم عميق تر در يابم ..
به جاي آن كه تحمل كنم دوست داشته باشم .
از يك غم كوچك ، از يك شكست جزيي و از يك جراحت ساده ننالم ، روزگار دشمن انسانها ي ضعيف و بي اراده است .
از سر راه خود كنار بروم تا اوج بگيرم .
انچه را كه با عشق و اشتياق بخواهم به دست خواهم اورد . اگر باور كنم مي توانم پس مي توانم .
عشق هنگامي خالصانه است كه بدون قيد و شرط باشد .
انسان زماني عاشق است كه رها باشد رها از خويشتن خويش .
به اساني مي توانم انسانهايي را كه خشم مرا بر انگيخته اند نبخشم اما افرادي كه من را خشمگين مي كنند ظرفيت و قابليت من را براي بخشش مشخص مي سازند.
بر خلاف ذهن قلب مشكل مي تواند دروغ بگويد .
احساسات درونيم را به راحتي ابراز كنم .
براي رسيدن به انچه مي خواهم هر گز دير نيست .
با كسي عهد و پيمان ببندم كه به پيمانش وفادار باشد .
اگر نمي توانم بالا بروم لااقل سيبي باشم كه با افتادن انديشه اي را بالا ببرم .
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن .
عقل تاوان گناه اوليه ي انسان است .
درست همان چيزي هستم كه باور دارم .
چيزي به نام شكست وجود ندارد آنچه هست نوع نيجه هست .
ترديد به من خيانت مي كند از كوشش باز مي دارد و از پيروزي هايي كه به احتمال زياد نصيببم خواهد شد محرومم مي دارد .
بسا گفتار كه پاسخش خاموشي است .
هر كودكي با اين پيام به دنيا مي ايد كه خدا هنوز از انسان نااميد نيست ..
و آموخته ام كه :
ظلمت گئجه لر اولماسا ايدين سحر اولماز
امروز هويت تنها مسئله ي گم شده درميان جوانان تورك است . و تاسف بزرگ من اين است كه اين مساله حتي در بين قشرهاي تحصيل كرده ي ما نيز به چشم مي خورد . وقتي مي بينم در دبستانها و دبيرستانهاي ما كودكان ما ناچارند پيش از انكه بيشتر اصطلاحات زبان مادريشان را بياموزند ، به زبان فارسي نوشتن را بياموزند و بخوانند و حرف بزنند دردي بي نهايت وجودم را فرا مي گيرد .
و من خوب به خاطر دارم كه در زمان رياست جمهوري اقاي هاشمي رفسنجاني كه در مقطع ابتدايي تحصيل مي كردم جو سياه حاكم بر مدارس عذابم مي داد مانتوهاي سياه و سورمه اي و زبان فارسي ... يعني اسارت به تمام معنا ..
اجباري بودن زبان فارسي تاكيد بر جايگزين شدن ان به جاي تمام زبانها در ايران علي الخصوص در مناطق ترك نشين ان هم به صورت مستقيم و غير مستقيم –در رسانه هاي گروهي مثل تلوزيون كه بعدا به ان اشاره مي كنم – يك تهاجم فرهنگي به شمار مي رود ... - انهم در كشوري كه دم ازجوانمردي مي زند و براي كشته شدن چندين فلسطيني مردمش را در خيابان مي ريزد كه شعار مرگ بر اسرائيل سر دهند و كشته شدن جوانان تورك رادر اعتراضات خرداد ماه ناديده مي گيرد و در رسانه هاي ملي اعلام مي كند : برخلاف شايعات كشته اي نداشته ايم !!!!!!!!!!!!!!!-
داشتم از تهاجم فرهنگي مي گفتم .. بهترين زمان اموزش دوران كودكي و دبستان است و اين را همه مي دانند. كودك در اين زمان بهتر مي اموزد و و زدوتر تسليم مي شود و هر چه به او بگويند باور مي كند . امروز يك جوان تورك نمي تواند يك جمله ي توركي را به درستي بخواند در حالي كه خواندن يك صفحه از يك كتاب فارسي شايد بيشتر از يكي دو دقيقه طول نكشد ! كودكان تورك ضرب المثلهاي توركي را نمي دانند . نهادن نام تورك بر كودكانمان بي كلاسي مي اورد . امروز بيشتر تحصيل كرده هايمان بيشتر اصطلاحات توركي را به فراموشي سپرده اند و اين كلمات مي روند كه به سياهه ي پوشه هاي باطله ي تاريخ بپيوندند . امروز كودكان تورك و حتي جوانانشان براي باكلاس جلوه دادن خود در كوچه و خيابان به زبان فارسي سخن مي گويند . وقتي يك فارسي زبان به زبان توركي حرف مي زند و لهجه دارد با تحسين به او مي نگريم و اگر يك تورك زبان موقع سخن گفتن به زبان فارسي لهجه داشته باشد مي شود بي كلاس و مايه ي ابروريزي !!!!! و مورد تمسخر قرار مي گيرد . امروز وقتي كسي به زبان اصيل توركي حرف مي زند مي شود " روستايي زبان نفهم"!!!!!! و وقتي كسي هويتش را زير اوار تهاجم فرهنگي جا مي گذارد و ميرود به پايخت و مي شود "بچه تهراني " !!تحسينش مي كنند و به حالش غبطه مي خورند !!!
وقتي كسي از زور اباد كرج كهاز بدترين نقطه هاي شهركرج است به ديدار اقوام خود در تبريز يا اهر كه در بهترين نقطه ي شهر مي نشينند مي ايد به ديده ي حقارت به انها مي نگرد و........ . امروز كودكانمان به زبان فارسي سخن مي گويند كه مردم فكر كنند انها ثروتمند هستند چون در رسانه هاي گروهي كشور مدعي اجراي حقوق بشر توركها يا رفتگر يا مستخدم يا دزد و يا... نشان داده شده اند و فارسي زبانان مردماني ثروتمند و صاحب كارخانه و شركت و مال و منال زياد و.... در حالي كه امار نشان مي دهد بيشتر كارخانه داران پايتخت نشين تورك هستند .
گيرم كه اين طور هم نباشد و كسي اين موضوع را انكار كند اين بازهم برمي گردد به سياست يكطرفه ي كشورمان . شهركهاي تهران و كرج ابادند و هر امكاناتي دارند در حالي كه بزرگترين شهر تورك نشين ايران – تبريز- از امكانات زيادي محروم است . و كسي نمي تواند بگويد چرا چون ممكن است باقي مانده ي عمرش را پشت ميله هاي زندان به سر ببرد چون فقط يك ادم سياسي اين سوالها را مي تواند بپرسد و لاغير و جاي ادمهاي سياسي كه بر خلاف حرف دولت حرفي مي زنند زندان است . زندان فقط به جرم پرسش اين سوال كه : شما كه مي گوييد ايران مهد اجراي حقوق بشر است و غلط مي كند فلان كشوري كه مي گويد حقوق بشر در ايران پايمال مي شود چرا فكر مي كنيد دنيا كور است و اين همه تبعيض را نمي بيند و حرف شما را باور مي كند فكر مي كنيد در دوراني كه دانشمندانش اتم را مي شكافند حرفهاي دوران عصر جهالت را باور خواهند كرد ؟؟ ديگر كودكان هم اين حرفها را باور نمي كنند چه برسد به اهل سياست .
شما داريد توركها را انسانهايي بي تمدن نشان مي دهيد ولي تاريخ فرياد برمي اورد كه توركها بنيانگذاران تمدن در ايرانند در حالي كه فارسي زبانان در طول تاريخ خواسته اند اين حقيقت را كتمان كنند و اينهمه پيشرفت را به فارسي زبانان نسبت بدهند . در حالي كه تاريخ دروغ نمي گويد و اگر انهايي را بخواهند دروغ بسازند روزي رسواخواهدكرد .
ما نام اينهمه توهين ها و تحقيرهاي عده اي فارسي زبانان را مي گذاريم عقده و اين را هم ثابت مي كنيم : در كشور ما تجربه ثابت كرده است هر چيزي كه ارزش ندارد اگر براي بزرگداشتش يك روز در سال را روز ان چيز بناميم به تدريج ان چيز ارزش پيدا خواهد كرد مثل بزرگداشت هفته ي بسيج .. مثل هفته ي معلم و.. و خنده دار تر از همه روز ملي زبان فارسي !!!!!!!!!!!!!!!!!! زباني كه خودشان مي گويند زبان است ما مي گوييم لهجه است !لهجه اي از زبان عربي . درست مثل لهجه ي اصفهاني و .. انها مي خواهند فارسي را گسترش دهند به قيمت از بين رفتن يك زبان با قاعده ي دنيا – تورك-. انها مي خواهند يك لهجه را گسترش دهند به قيمت از دست رفتن سومين زبان زنده ي دنيا !!!!!
انها تاريخ توركها را كتمان مي كنند و همه چيز را ربط مي دهند به فارسها ... و توهين اميز ترينشان را هم كه ديدم در جام جهاني نام " ستارگان پارس" را براي تيم ملي انتخاب كردند و.. خدا را شكر كه باختند چون انها ايران را با فارسي زبانان معرفي مي كنند در حالي كه وارثان اصلي ايران توركها هستند .هر چند اين باخت را هم انداختند به گردن تورك زباناني مثل علي دايي ..
من قصد اهانت به فارسها را ندارم ولي وقتي مي بينم انها چقدر زبان مادريم را بد جلوه مي دهند چقدر ان را خار جلوه مي دهند نمي توانم ساكت بمانم ... با توركهاي خود فروخته هم كاري ندارم انها كه بله قربان گفتن را به جنگ براي حقشان ترجيح مي دهند . كه من معتقدم غيرت تورك در خون داخل رگهاي انها جاري نيست . ولي انها كه مي خواهند بيشتر بدانند منبع زير رابرايشان معرفي مي كنم تا شبهاتي را كه برايشان پيش مي ايد رفع كنند . در پايان ار تمام دوستانم كه ياريم مي كنند ممنونم ..
نگاهي نوين به تاريخ توركهاي ايران ... تاليف محمد رحمانی فر
از شعر طولانی
از انتظار طولانی
از داستان طولانی
حتی از راه طولانی ..
چرا مرا طولانی سرودی ای شاعر زندگیم ؟؟؟
لطفا بیتهای اضافی زندگیم را خذف کن
بگذار یک غزل پنج بیتی بیشتر نباشم ....
جواب اینان فقط خاموشیست
باید چیزی نگفت زیرا خودشان یک مثل دارند که جواب .... فقط خاموشیست . عده ای کوته فکر که فکر می کردند تورک زبانان یک اقلیتند و نه یک ملت بزرگ شما را چیزی خوانند که در حقیقت خودشانند خود عاملین این عمل چون باز هم همینان یک جمله ی مشهور دارند که بنده ی آن چیزی هستی که بدان می اندیشی .
در هر حال آنان به این ناندیشیده بودند که یکی از نمادهای پرچم ایران ما رنگ سرخ است رنگ شهادت ... یعنی از حقمان نمی گذریم حتی اگر جانمان را از دست بدهیم . یعنی ما مرد جنگیم . یعنی ما زیر بار تحقیرکمر خم نمی کنیم . این نماد در پرچم ما بودو آنها درک نکرده بودند و ما می دانستیم و درک کرده بودیم . هشت سال دفاع مقدس این را به دنیا ثابت کرد .
ما آنها نیستیم که بنشینیم و وقت عزیزمان را صرف ساختن جوک برای هم وطنانمان بکنیم ما نمی گوییم مگر آنکه مطمین باشیم ما حرف نمی زنیم مگر آنکه بدانیم می توانیم عمل کنیم ما مرد عملیم و نه مرد حرف ..... و چقدر زیادند جمله های طویلی که حرفی برای گفتن ندارند . و به عبارتی لالند .. ما جمله ی لال به کار نمی بریم .
در این مدت اعتراض که هنوز هم درشهرهای کوچک و بزرگ تورک زبان ادامه دارد . ظلمها و بی عدالتیهای زیادی شده است – این که کشتند و گفتند تلافات نداشتیم . اینکه نگذاشتند پیکر شهدا را تشیع کنیم و .. واینکه به بیسجیان بی کار فارس زبان که حتی نمی دانستند علت اعتراض ما چسیت روزی 2500 تومان رشوه دادند تا جلوی دهن تورکها را که حرف حق می زدند بگیرند و مانند عده ای از تورکها ی ...... که به فرمان دولت فارس زبان گفتند که تورکها یعنی هم زبانان خودشان کار درستی نمی کنند که حتی تظاهرات مدنی می کنند. در مقابل حرف حق آنان از سلاح گرم البته بعد از گرفتن دستور از شخص اول مملکت استفاده کردند . و... هزارن جنایت دیگر . ... تورکها بازهم می گویند که حرف حق مال ماست و شما حق اهانت به ما را حتی در روزنامه ی دولیتیتان ندارید هر چند که آنها می گویند این توهینها در روزنامه ی دولتی ایران و در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران کار آمریکاست و نه آنها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ومن تعجب می کنم که این آمریکا که دشمن خونی ماست چقدر روی سیاست مداردان ایران و نویسندگان ما تاثیر دارد !!!!!!!!!!!!! .
در هر حال می دانم که شما ملت تورک منتظر بودید که ریئس جمهورو هیات دولتش - که طبق برنامه ی از پیش تعین شده قرار بود به اردبیل و از آنجا به آذر بایجان بیاید – خود شخصا در بین شما حضور یابد واز بابت ندانم کاری دولتش عذر خواهی کند ولی دیدیم که ریئس جمهور نیامد و این در رسانه های بین المللی نیزانعکاس گسترده یافت . و این بیشتر باعث ناراحتی ما و شما شد . این از یک ریئس جمهور به اصطلاح محترم که دم از آزادی می زد بسیار بعید به نظر می رسید . . چه نتیجه ای می گیرید جز اینکه او از خشم شما می ترسد ؟؟
بی شک اگر احمدی نژاد می آمد با هزارن اسکورت می آمد و برای هر نفر تورک چند نفر فارس مسلح به ا نواع سلاح گرم- یعنی از همانهایی که برای کشتن برادران و خواهرانمان استفاده می کردند –مواظب عکس العمل شما می شدند و بااین حال بازهم نیامد !!!
دلم می گیرد از کوته فکری دولت احمدی نژاد که هنوز نفهمیده است که مهمان نوازی از خصلت ایرانیان و خصوصا آذربایجانیان است . و ملت تورک آنقدر بزرگند و مهمان خود را روی چشمانشان نگه می دارند و اگر جایی مهمان باشند حرمت خانه ی صاحب خانه را دارند و این را در 14 خرداد در حرم بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران به وضوح نشان دادند.. انجا هیچ تورکی کلمه ای بر زبان نیاورد که حرمت حرم زیر پا له شود و چون می دانستند که دشمنان ایران منتظرند ببینند چه آشوبی در حرم به پا می شود و کور شدند و ندیدند . البته به خاطر واقع بینی میلونها تورک زبان که آنجا بودند .
آنها فقط فریاد زدند :آذربایجان اویاخدی انقلابا دایاخدی ... یعنی خاک بر سرتان ای کسانی که این فتنه ها را به پا می کنید ما به ایرانی بودنمان افتخار می کنیم شما می میرید ما میمیریم و آذربایجان همچنان سر ایران باقی می ماند . و بدی این کار ها به شما می ماند و غیرتش به ما . غیرت دفاع و مردانگی دختران و پسرانمان .
یعنی ای کسانی که تورکها را اقلیت خواندید در حالی که 43 در صد کشورتان را تورکها تشکیل می دهند با یک اجتماع کوچک ملت آذر بایجان در ایران چندین کشور به حمایت از آنها برخواست حمایتی که در تاریخ نظیر ندارد و با این حال آنها نخواستند از ایران جدا شوند هر چند که موقعتتش را داشتند .ولی معتقد بودند که ما فرزند ایرانیم . چون تورکهابه جغرافیای سیاسی واقفندو می دانند که یک کشور با ملت زیاد است که قدرت دارد . و ایران باید قوی باشد چون اگر قرار باشد تورکها از ایران جدا شوند از ایران چیزی باقی نمی ماند .
ما به خاطر دولت کوچکی مثل دولت احمدی نژاد و امثال او نمی گذاریم ذره ای از حرمت ایران کاسته شود . احمدی نژاد دیر یا زود به مناطق تورک زبان خواهد آمد – خدا رحم کند که با آمدنش برکت از استان زر خیز ما نرود . – و خواهد دید همه ی آن چیزی که فکر می کرد خودش است زیرا مااز او به عنوان یک مهمان -و نه یک رئیس جمهور- استقبال خواهیم کرد ، پذیرایی خواهیم کرد احترام خواهیم گذاشت و بدرقه اش خواهیم کرد . بدون آنکه ذره ای از حرمت مهمانمان بکاهیم . .. ما احمدی نژاد را می خواهیم چه کار
؟ مگر ما به خاطر اوانقلاب کرده بودیم؟! بگذار دنیا تورکها را بشناسد نه احمدی نژاد وهمراهان ترسویش! ما با ترسوها که خود نمی توانند از خودشان دفاع کنند و دست به چماق می آورند در گیر نمی شویم چون ممکن است اتوی لباسمان بشکند! ما با بچه ها دهن به دهن نمی شویم !!!!!
ولی دوست دارم احمدی نژاد و فاشیسمها بدانند که با یک حرکت کوچک از جانب تورکها ایران و دنیا به لرزه در آمد کل کارهایتان مختل شدو کلی هزینه صرف کردید از این هزینه ها صدام هم در جنگ با آمریکا کردو برای هر سربازی که یک آمریکایی بکشد چندین دلار جایزه داد و نتیجه آن شد که دیدید .
در هر حال ملت غیور تورک ایرانی نام ایران برازنده ی نام شماست و اذربایجان سر ایران است . پیکر بی سر جسدی بیش نیست و البته سر هم به تنهایی چیزی نیست ولی در هر حال زیبایی هر چیزی سر آن است . زین پس ما با بچه ها کاری نداریم احمدی نژاد چند روزی روی کار آمده و خواهد رفت مصداق کلام حافظ که می گوید: هر کسی چند روزی نوبت اوست . جرات دولت او را دیدیم و... او هم ما را شناخت و دانست که ما آذربایجانی هستیم وتهدیدهای یک بچه به ما کار ساز نیست و ما گرگ طوفان دیده ایم و از حقمان دفاع می کنیم .
در هر حال از حضور شما متشکریم و از خواهران و برادران کردمان نیز که ما را یاری کردند سپاسگذاریم ولی بیایید به حرمت خون هزاران تورک که در راه آزادی ایران ریخته شده است حرمت پرچم ایران را داشته باشیم وو این بار ببینیم دولت تا چه حد به قولی که به داده عمل می کند ..... و به خاطر داشته باشید که ما ایرانی هستیم و...خلاصه اینکه:
اگر قرار باشد چیزی از ایران جدا شود این تورکها نیستندکه می روند بلکه همسایگان افغان هستند که باید بروند و با آنها زندگی کنند. ما از ایران جدا نمی شویم چون ایران مال ماست و ما برای ایران جنگیده ایم و به خاطر ایران می جنگیم . ما آذر بایجانی هستیم و آذر بایجان ایرانی . ..
نویسنده : دختری از آذربایجان – اهر
یاشاسن آذربایجان
و خداوند مي پرسد : به كدامين گناه كشته شديد ؟!! ...
اول خرداد هم مانند سوم خرداد منو حال به حال ميكنه فكر كنم سوم خرداد رو فراموش كنم چون رنگ خوناول خرداديا داره كل دنيا رو سرخ مي كنه .. .. قبل از قتل قاتل و مقتول جلوي هم قرار گرفتن اولش دنيا همه چي رو شوخي ميديد ولي جدي جدي اتفاق افتاد جدي جدي جونمون رو گرفتيم كف دستمونو گفتيم : ما همونهايي هستيم كه بارها انقلاب كبير كرديم و نام ديگر ما ستارخان و باقرخان و مهدي باكريست ... ما همان تركيم . بذار از اول بگم دارم آلبوم رو ورق ميزنم و تو رو مي بينم كه توي گوشه اي از عكسام داري به دوربين لبخند ميزني و من ... كاش اون روز نه به دوربين كه به درياي چشمات نگاه مي كردم . حكمتي داره اين چشات اينو موقعي فهميدم كه جسم بي جانتو از ميون ازدهام جمعيت كشيدم بيرون و ديدم الله اكبر تير درست توي چشاي قشنگت خورده بخاطر حقي كه مال تو بود و داشتن زير پا لهش مي كردن .. تو رفتي و ديگه اون بالا جايي واسه آسمون نبود اون روز مادرت ضجه ميزد و اشك مي ريخت وقتي تو آمبولانس سرش رو گذاشت روي سينه ي سوختت آرومتر گريه كرد . ميگن اون روز مادرت داد ميزد و مي گفت .... ميگن مي گفت ... ميگن مادرت تو روبا كار كردن تو خونه ي مردم بزرگ كرده بود و يه نفر به خاطر حق طلبيتو بخاطر اينكه نخواستي زير تحقير اونا كمر خم كني كشت ... !! ميگن مادرت ... ديدم تو آمبولانس مادرت تو گوشت چيزهايي مي گفت دلم ميگه بهت گفت : عروسيت مبارك . جسم بي روح تو رو كه گذاشتن تو تابوت برات دست تكون دادم چون مي دونستم منو مي بيني و لبخند ميزني و ميدونستم راهي براي برگشتنت نيست ميدوني خدا هميشه ميدونه كدوم قطعه پازل رو برداره كه ديگه پازل جور نشه گريه مي كردم و داد ميزدم : خدااااااااااااااااااااااااااا . مي گفتم خدا دنيا همينجوريش هم كوچيك بود چرا كوچيك ترش كردي ؟؟! داد ميزدم و گريه مي كردم يه دفعه حس كردم اصلاً بزرگ نشدم ديدم دارم مثل بچه ها ضجه ميزنم و اشك ميريزم داد زدم تو رو سوگند به خودت نرووووو .... و تو ..... صداي دنگ دنگ ساعت دگر نمي ايد - نباش منتظر كه رهگذر نمي آيد نميشود به خدا باور كه مي گويند - مسافر تو از اين سفر دگر نمي آيد صبح اومدم سر خاكت و گفتم صبح بخير .. برات نون و پنير آوردم . گفتم صبح بخير تو به تاريكي عادت داري ما تو تاريكي بزرگ شديم ما عادت به سياهي داريم از تاريكي قبر نترس ... گفتم صبح بخير امروز كتابهاي فارسي رو بچه هاي ترك وسط حياطاشون آتيش زدن ... گفتم صبح بخير - يكي ادعا كرد عاملين اون كاريكاتور لعنتي رو كه باعث مرگ تو و خواهر برادرامون شد دستگير شد . . گفتم صبح بخير بعد از شهادت تو باز هم تو تظاهرات رفتم و اين بار به جاي تو هم فرياد زدم گفتم صبح بخير اوني كه تو رو كشت يه ترك نبود يه كرجي اصل احمق بود . ... گفتم صبح بخير امشب كلي دعات كردم ... گفتم صبح بخير دنيا تو رو فراموش نمي كنه ... گفتم صبح بخير و من اول خرداد رو فراموش نمي كنم ....
و تو زحمت به دوش كشيدن جسدت رو به بازماندگانت ندادي در آستان خروجي در زندگي جسدت رو جا نگذاشتي ...... چون تو با تمام خودت رفته بودي
روحشان شاد ....
من به تو خندیدم ..
چون می دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی !!
پدرم از پی تو تند دوید ...
و تونمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است...
من به تو خندیدم که با خنده ی خود پاسخ عشق ترا خالصانه بدهم ...
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت بر دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو ...
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ ترا ...
و من رفتم
و هنوز ...
سالهاست که در ذهن من ارام ارام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد ازارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که....
چه می شد اگر باغچه ی کوچک ما سیب نداشت ؟۱؟۱؟۱
ايستادي روبروم و گفتي خداحافظ... هيچي نگفتم گفتي مي دوني كه بايد برم ... هيچي نگفتم !!!
گفتي متاسفم مي دوني كه !!!... هيچي نگفتم !!! گفتي مواظب خودت باش ... هيچي نگفتم ......
دست تكون دادي پشتت رو به من كردي و رفتي ...... رفتي و من ساعتها ايستادم تنها ...
و روزها و ماهها و سالها و تو هنوز مي رفتي و من ايستاده بودم هنوز كه......
صدايت از پشت سر آمد.....گفتي سلام !!! هيچي نگفتم .... گفتي من بر گشتم مي دوني كه .....
هيچي نگفتم.....
صدايي از درونم فرياد مي زد : زمين گرد است ... زمين گرد است ......
مثل گل بهارم
آواز هر سه تارم ![]()
وقتی ترو ندارم
نفرین به هر چی دارم ![]()
کم کم داشتم فراموشت می کردم که
خوابت را دیدم
خواب دیدم باز هم دوست داری کفشهایت را
لنگه به لنگه بپوشی
و اولین دگمه ی بلوزت را نبندی !!!!
هنوز هم تنها قدم می زنی در امتداد یک خیال مبهم
-در یک روز بارانی –
و قول می دهم هفته هاست که شانه لای موهایت نچرخیده است ...
خواب دیدم
هنوز هم دوست داری در بلندترین نقطه ی کوه فریاد بزنی :
"عجب هوای دو نفره ای "
هنوز هم می نویسی و پاره می کنی
هی می نویسی و هی پاره می کنی !!!
هر گوشه را که نگاه می کنم یک غزل ناتمام از توست!
زیر فرش...
روی راه پله !
کنار کمد !
روی میز ناهار خوری !
حتی روی میز توالت !
به طرف پنجره می روم و پرده را کنار می زنم ..
برف روی شانه ی کاشی ها لم داده داست ..
شومینه خاموش است و تنها تن پوش تو ..
همان پولیوری است که برای تولدت هدیه داده ام ...
من سردم بود خون داشت داخل رگهایم منجمد می شد
ولی کسی به جای من از درون فریاد کشید و به تو گفت
که: تو محشری!!!!!
و تو خندیدی :شاید زمستان سردش باشد ولی ما....-دیگر جیزی نگفتی -
و یک فنجان قهو ی سرد –یخ-
تعارفم کردی!!!!
لم دادی روی کاناپه و باز نگاهم کردی
و گفتی :تو هم نگاهم کن نگاه تو خوبست
صدایی دارد آزارم می دهد !!
چشمهایم را باز می کنم..
خوب شد بیدار شدم !
گربه ای آن سوی پنجره داشت در خوابم سرک می کشید !!!
شعر ناتمام ،شومینه ی خاموش ،قهوه ی یخ و آخرین نگاه تو ...
همه اش یک خواب بود !!
خودم را ول میکنم در آغوش تخت
و به آخرین هدیه ای که به من داده ای زل می زنم –روی دیوار –
کاریکاتور مورچه ای که با یک چوب کوچک
قصد حمله به یک فیل را دارد!!!!
راستی که چه حماقت شاعرانه ای ....!
تقدیم به تو که خوبی ....
و.... بدون تو دنیایم به اندازه ثانیه ها
کوچکند ..... و دلم با صد هزار پنجره هم وا
نمی شود ....
اول فروردین(60) تولد من
(۶۸ ش.ش)گوشه ای از مراسم خاکسپاری من
} و ما همیشه کسانی را از دست می دهیم که
دوستشان داریم و....
جای خالیشان را با زلالی اشکهایمان خواهیم گرفت {
هیاهوی غریب صلواتهای نصفه و نیمه
روحهای مطئفن مردارهای فاسد را
به تفهیم مرگ قانع می کند...
و تعارفهای افاده ای خرماهای سیاه رنگ پیش دستی های ملامینی
بی سبب هر رهگذری را فریب می دهد
و آنان که هر گز مرا ندیده اند
با لحنی دردناک می گو یند:
بیچاره جوان خوبی بود !!!
و پیر زنهای پرانتزی،
تراژدی زندگی مرا به گو نه ای دیگر
به تصویر می کشند
صدای گرم "عبد الباسط "از چند متری شنیده می شود
و دانه های درشت اشک از پشت عینک ته استکانی
پیرمرد روضه خوان
-که اسکناسهای براق هزار تومانی را مچاله می کند-
روان است ....
مرگ مثل مجسمه های گچی
مثل خاک باران خورده
بوی عجیبی دارد !!
وقتی تمام روز به انتظارش می نشینی
دوستش داری ...
و لی ناگاه که چشمهایت را می بندی و می بینی که
یک بند انگشت باتو فاصله دارد
تنهایت را با خارش مداوم بیمناکی همیشگی می خراشی
من در دل خاکهای تیره فرو می روم
و دیگر آفتاب را نخواهم دید
من خوب می دانم که زیر خاک
دریچه ای برای تنفس نیست
و من اینجا خواهم مرد ...
و شماره ی شناسنامه 68
به سیاهه ی پو شه های باطله خواهد رفت
ومن متاسف نیستم به خاطر مردنم
ولی دوست داشتم بیشتر از اینها زنده بمانم ....
چراغها خاموش می شوند ...
انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است
همه پوشه هارا می گردم
یک (1) فروردین ...
انگار وجود خارجی نداشت
و من...
هیچ چیز یادم نیست
فقط یادم می آید
آخرین شعری که گفتم
بوی غریب هجرت می داد ...
آن حرمت نه سالگی یعنی به شب زیر شد؟
فرهاد قلابی برو از تو نگاهم سیر شد
در انتظار یک غزل دستان غم را سوختم
بیچاره غم او هم چو من بازیچه تقدیر شد !!!
آتش زده سرمای غم دستان یاس مهر را ....
فریاد برگرد عاشقم انگار بی تاثیر شد !!!!
چشمان همت باز کن فصل غزل آمد به سر !!!
تنها خدا داند که درنیسان ما تاخیر شد
آیینه ای از دیدنت مانند هر شب ساختم....
اما نگفتی عاشقی !! رفتی و دیگر دیر شد ....
افتاده دلم آخر دلتنگ شدنها
تنگ است دل از همهمه ی سنگ شدنها
زخمی شدم از طعم بد حادثه ای گنگ
یک حادثه در دامن صد رنگ شدنها
کافیست دویدن بنشینیم همین جا
من خسته ام از رفتن و از لنگ شدنها
من رنگ به خود می زنم و شعر سیاهم ....
فریاد .... زقربانی نیرنگ شدنها
صد بار غزل گفتم و در آخر هر بیت ![]()
من ماندم و یک مثنوی آونگ شدنها....
آخ امان از دل تنگ
روزگاریست غریب
مهرها در دل نیست
چشمها بی معناست ...
گفته بودید در این دل چه
نهان دارم من ؟
آتشی هست در این میکده
آبم بدهید
نگاه
نگاهها پر معنا تر از واژ ه ها هستند .چشمها عمیق تر از زبان رابطه بر قرار می کنند .
واژه ها ممکن است دروغ بگویند اما چشمها هر گز دروغ نخواهند گفت ....
. با خود عهد کنیم هنگامی که از کنار دیگران می گذریم برای سلام کردن
به چشهما یشان نگاه کنیم.
این عمل از یک سو نشانه ی ادب است و از دیگر سو ما نیاز داریم که محبت را در چشم دیگران ببینیم ....
اگر کسی را دوست داریم مهربان به او بنگریم .....
تو مرا لذت غم بخشیدی
هر قدر که ترا اد
کردم تواکسپت
نکردی
.می خواستم برایت وبی بفرستم
از قلبی که همیشه عاشق بود
و تو هر بار ارور 780 می دادی !!!
روز ی تروجانی برایت می فرستم
و هر آنچه را کهدر آی دلت
اد کرده ای دلیت خواهم کرد
و روی اولین صفحه ی بلاگت خواهم نوشت :
این قلب به جرم بی حرمتی به پونه ها
-توسط شاعری -
از سایت عاشقان هک گردید ....
هنوز قله آتشفشانيم بانو
هنوز مرد جنونم روانيم بانو
دوباره دم مزن از عشق ـاين دروغ وسيع ـ
نمك مپاش به زخم نهانيم بانو
دلم هر آيينه در معرض خرابيهاست
شبيه دهگده باستانيم بانو !
مرا كه تپه خاكسترين اندوهم
به بادها بده تا مي توانيم بانو
در ازدحام مه آلود كوچه ها گم شد
تمام خاطره هاي جوانيم بانو
كجاست مرحم زخمي كه سخت مي ترسيد ؟
بگو كه زخمي اين زندگانيم بانو !
دوباره مه آلوده شد آسمان رويايم
گذشت فرصت رنگين كمانيم بانو
تو هيچ خاطره اي خوش ز من نخواهي داشت
مني كه حادثه اي نا گهانيم بانو
در اين غزل تب عصيان من خلاصه نشد
هنوز قله آتشفشانيم بانو !!!
شاعر : يكي مثل خودت
آونگ
آيينه هم باشي دوچار سنگ خواهي شد
روزي تو هم قرباني نيرنگ خواهي شد
باور كن اي دل با همين انديشه هاي سرخ
يك روز بر دار جنون آونگ خواهي شد
در وسعت احساسهاي خشك و مصنوعي
كم كم تو هم اي عشق من بي رنگ خواهي شد
در ازدحام كوچه ها سهم تو تنهايست
از سنگ هم باشد دلت دل تنگ خواهي شد
ما باز هم در قحطي لبخند پژمرده ايم
با اين حساب اي زندگاني تنگ خواهي شد ....
شاعر: يكي مثل خودت
سلام .
تا حا لا شده ارزو کنی كه كاش همه ي آسفالتهاي خيابونا از بين مي رفتن و همه جا مي شد درست مثل مثل جاده هاي خاكي روستاها ؟
تا حا لا شده آرزو كني كاش اونقدر پول داشتي كه مي تونستي چند تا توپ توپ براي فوتباليستهاي كوچك محلتون كه عصر روزهاي تعطيلي با توپ پلاستيكي دولايه بازي مي كنن بخري؟تا حالا شده صداي تلوزيون يا ضبط يا اصلا تن صداي خودتو بياري پاييين كه مبادا صدات گربه ي كوچكي رو كه پشت ديوار خونتون به خواب رفته آزار بده؟
تا حا لا شده دلت براي ديدن خودت تنگ بشه...؟تا حالا شده خودتو تو آينه ببيني و نشناسي؟
منم درست مثل شما... توي چله ي زمستون با صداي عمو زنجير باف بچه هاي كوچيك محلومون گرم مي شم وتو تابستون صداي صداي بازي گرگم به هواي همين بچه ها تنمو خنك مي كرد .
هنوز هم دوست دارم وقتي خوشحالم داد بزنم و ورجه ورجه كنم .هنوز هم دوست دارم مثل بچگيام قاشقمو يه جا قائم كنم و با دست تيليت آبگو شت رو بخورم ... هنوز هم عاشق زنگ آخر مدرسم ... لحظه هاي آخري كه خسته و كوفته منتظر نواخته شدن زنگي ...
خلاصه خواستم بگم منم يكي مثل خودتونم ....
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم
باز هم يا هو
همه را دوست دارم هم او را كه مرا مي بيند و انگار كه نمي بيند . او كه سلام و خدا حافظي مرا مي شنود وبا شانه هايش مي اندازد بالا انگار كه اصلا نمي شنود .همه را دوست دارم حتي تن رنجورم را كه با محبت بي كرانش از آن چه كه كرده ام و نكرده ام مي گذرد و مرا به حال خودم رها مي كند.با همين لحظه هاي شاعرانه خوشم.
همه جا بوي نمي دانم ها و نمي بينمها را مي دهد و من كه انگار اصلانمي شنوم خودم را ول مي كنم توي اينهمه هيايو ... توي اين همه صدا فقط به اين اميد كه ديگر نمي شنوم
روزهاي كودكيم كجا رفتند .. روزهايي كه بي وفايي را در تقسيم نكردن سيب هم كلاسيم با من مي دانستم روزهايي كه عشق برتر زندگيم بازي عمو زنجير باف بود و تنها غم زندگيم نگاههاي مبهم عروسكم كه به كجا مينگرد...............................
تمام كودكيم را جا گذاشتم در ازدحام نمي شناسمها.. در ازدحام لحظه هاي جنگلي د ر ازدحام محبت مني چندها....
فقط دلخوشم به طنين خنده هاي باران بازهم خدا را شكر كه باران مي خندد...... خدا را شكر
چرا مي خندي مگر شاعر نديده اي؟راست مي گويي كه اگر قرن ماشاعر داشت هنوز كبوتر با كبوتر باز با باز نمي پريد ...
از بس كه نيازهايم را و تنهاييم را در گوش زمان عربده كردم ديگر ثانيه هايم تكرار غمند.
راستي به چه كار من مي آيد اين طبع شاعرانه وقتي نتوانم حتي يك بيت شعر عاشقانه بسرايم؟؟؟ امروز يك حس غريب به سراغم آمده ..باورت نمي شودانگار خدا مي خواهد بعد از يك قرن انتظار شعر بگويم .
انگار خدا مي خاوهد باز هم شاعر بمانم –شاعر چشمهاي تو-يك نفر مرا صدا مي زند... بايد بروم...من مي روم و تو ... مطمين باش من هر كجا كه باشم شاعر توام......... فقط شاعر تو.....